در مطالعات جغرافيايي، فرهنگ به دامنه گسترده اي از ويژگي هاي انساني، از عقايد، ايده ها و ارزش ها تا آداب و رسوم و رفتار ها، ابزارها و كارهاي هنري گفته مي شود. فرهنگ، تأثير نيرومندي بر شيوه واكنش مردم نسبت به محيط و استفاده از محيط دارد كه جنبه هايي از فرهنگ، ريشه اي ژرف در محيط دارد.
فرهنگ با يك سيستم ارتباطي بين مردمي در يك جامعه به عنوان سمبلهايي كه ريشه در واقعيت دارند و با جلوههاي مختلفي از آداب و رسوم مذهبي و ملي، ميراث و ديگر توليدات مادي و زيبا شناختي شكل ميگيرد و واقعيتهاي وجودي جامعه را بيان ميكند. از اين چشم انداز انسانها به وسيله فر هنگي كه دارند به جهان طبيعي و انساني خود شكل ويژهاي ميبخشند (Duvanti,1997,33 )،فرهنگ در اين ديدگاه در يك كليت بهم پيوسته مي تواند چشم اندازهاي متفاوتي را شكل دهد در يك كنش پذيري اجتماعي جلوه هايي از تفاوت را در جهان نشان ميدهند. از اين رو مي توان فرهنگ را به عنوان « ارزشهاي يك گروه معين (چه محدود و چه وسيع) و هنجارهايي كه از آن پيروي مي كنند و نيز كالاي مادي كه توليد مي كنند بپذيريم»(گيدنز،26،1380) تعريف كرد. فرهنگ با تمامي اجزاي جامعه در هم تنيده است و حيطه اي بس گسترده دارد كه تبلور آن در فضاهاي جغرافيايي متفاوت و چشم انداز خاصي را به وجود مي آورد.
فرهنگ، بعنوان صفت مميزه انسان با ساير موجودات در جهان هستي در عرف و ادبيات داراي معاني مختلفي است. هنگامي که ما مي خواهيم از اخلاق پسنديده کسي تمجيد کنيم؛ او را به عنوان فردي با فرهنگ توصيف مي کنيم. کساني را که تحصيلات عالي دارند؛ نويسندگان و آنهايي را که از دانش زيادي برخوردار هستند؛ به عنوان افراد با فرهنگ مي شناسيم. در کلام و نوشتار معلمان و کارکنان آموزش و پرورش را، فرهنگيان اطلاق مي کنيم و نام برخي وزارتخانه ها و سازمان ها را با واژه فرهنگ مشخص مي کنيم؛ موارد مزبور از جمله کاربرد واژه فرهنگ در عرف مي باشد. فرهنگ در زبان فارسي از دو واژه «فر و «هنگ» تشکيل شده است. فر به معني جلو، و هنگ به معناي کشيدن و سنگيني است. در ادبيات فارسي اصطلاح فرهنگ بر حسب زماني در مفاهيم متفاوتي به کار رفته است. فردوسي در اشعار خود واژه فرهنگ را مترادف با دانش و هنر مي داند. در لغت نامه هاي عمومي زبان فارسي نيز، ذيل واژه فرهنگ، معاني مختلف آمده است : علم و دانش، ادب و پژوهش، فضيلت و عقل، آثار علمي و ادبي يک قوم يا يک ملت، کتاب لغت، نيکويي و... .
مفهوم فرهنگ همواره از رايج ترين و آشناترين، در عين حال پيچيده ترين و پر ابهام ترين مفاهيم مورد استفاده است. تلاش هاي بسياري از طرف برخي از محققان و صاحب نظران در جهت تبيين فرهنگ صورت گرفته است. اما آنچه که در اين ميان هميشه اين کوشش ها را با مشکل مواجه کرده، وسعت زياد مفهوم فرهنگ و کاربردهاي آن بطور ناهمگون و مختلف است.
کلمه culture که از کلمه لاتيني cultus به معني پرستش گرفته شده در اصل به معناي بزرگداشت و تجليل حرمت است. چندي بعد اين کلمه براي تشريح فرآيند کشت بکار رفت و بعدها به مفهوم پرورش و تهذيب روح و رفتار، استفاده شد. سرانجام در قرن نوزدهم کلمه culture براي توصيف روشنفکري و جنبه هاي زيبايي شناختي تمدن به کار رفت (يونسکو، 1376 :13).
تايلر در سال 1871 ميلادي در اثر خود با عنوان «فرهنگ ابتدايي فرهنگ را مجموعه پيچيده اي شامل معارف، معتقدات، هنرها، صنايع، فنون، اخلاق، قوانين، سنن و بالاخره تمام عادات و رفتار و ضوابطي (دانست) که فرد به عنوان عضو جامعه خود فرا مي گيرد و در برابر آن جامعه وظايف و تعهداتي را در بر دارد (روح الاميني، 1368: 17).
در تعريف تايلر، فرهنگ همانا دستاوردهاي مادي و معنوي بشر در طول زندگي است در تلقي ديگر، فرهنگ صرفاً يک امر معنوي دانسته شده است. به نظر لنسکي فرهنگ «مجموعه نظام هاي نمادين جامعه و اطلاعات و پيام هاي مستمر در آنها مي باشد« (لنسکي، 1369: 24).
مفهوم کليدي تعريف مذکور «نماد« مي باشد. قابليت ايجاد نماد فقط مخصوص نوع انساني است. نماد نوعي حامل اطلاعاتي است که معنا و مفهومش بوسيله افرادي که آن را مورد استفاده قرار مي دهند، معين مي گردد.
تامپسون Thompson در کتاب خود با عنوان «ايدئولوژي و فرهنگ جديد« در 1992، دو دريافت از فرهنگ ارائه مي کند. دريافت توصيفي فرهنگ، بر مجموعه متنوعي از ارزش ها و آئين ها و قراردادها و عادت ها اطلاق مي شود و صفت ويژه جامعه اي خاص يا دوره تاريخي را به ما مي نماياند. کانون توجه دريافت نمادين، نمادپردازي (Symbolism) است. بر پايه اين دريافت، پديده هاي فرهنگي همان پديده هاي نمادين هستند و بررسي فرهنگ ضرورتاً با نمادها و کنش نمادين مرتبط است.
بر پايه دريافت ديگر يعني دريافت ساختاري، پديده هاي فرهنگي را مي توان به مثابه صورت هاي نمادين دريافت هاي ساختمند بازشناخت و تحليل فرهنگي را همانا بررسي ساخت معنا دار و بافت سازي اجتماعي صورت هاي نمادين تعبير کرد (گرانپايه، 1377: 16و 17). از ديد يونسکو فرهنگ کليت تامي از ويژگي هاي معنوي، مادي، فکري و احساسي است که يک گروه اجتماعي را مشخص مي کند. فرهنگ نه تنها هنر و ادبيات را در بر مي گيرد، بلکه شامل آئين هاي زندگي، حقوق اساسي نوع بشر، نظام هاي ارزشي، سنت ها و باورهاست (يونسکو، 1376 :13).
در تعريف بيانيه مکزيک مي توان موارد زير را تميز داد :
* سنت ها و عقايد
* حقوق بنيادين انساني
* نظام هاي ارزشي
* شيوه هاي زندگي
* هنرها و ادبيات
حيات اجتماعي از طريق فرهنگ تغيير و استمرار مي يابد.
عوامل تداوم شامل موارد زير مي باشد :
* سنت ها، عقايد، نظام هاي ارزشي و هنجارهاي روحاني، اخلاقي، قانوني، خانوادگي و اجتماعي، نهادها و ساختارهاي قدرت.
* شيوه هاي زندگي، طرز تفکر و توليد، اقدامات، آداب و رسوم، توزيع و کارکردها، وظايف و عادت هاي خوراک؛
* وقايعي که در جاي خود فرهنگ تلقي مي شوند مثل جشنواره ها، مراسم مذهبي و تاريخي؛
* زمان ها و ساير اشکال ميراث غير فرهنگي؛
مک کنيلي و پاتانائيک هر دو فرهنگ را در معناي وسيع به کار مي برند. از ديد مک کنيلي فرهنگ عبارت است از هر روشي که افراد در کنار يکديگر زندگي مي کنند. ارتباط برقرار مي سازند و همکاري مي کنند. همچنين نحوه توجيه چنين مناسبات متقابلي با استفاده از نظام باورها، ارزش ها و هنجارها فرهنگ است (يونسکو، 1376 :481).
كاردكرهاي فرهنگ در برگيرنده موارد زير مي باشد:
1. تامين نيازهاي دروني و بيروني انسان با هدف تامين امنيت و تدام زندگي
2. ايجاد ارتباط جمعي
3. ايجاد احساس تعلق گروهي و خودآگاهي جمعي و فردي خاص، كه مي توان آن را هويت فرهنگي ناميد.
4. تضمين بقاء و تداوم تاريخي يك جامعه با فرآيندهاي اجتماعي
5. ايجاد همبستگي بين اعضاي جامعه و ايجاد و حفظ انسجام اجتماعي بين سطوح، نهادها و اجزاي مختلف نظام اجتماعي.
عبارتست از رنگ آميزي و توجيه شئون زندگي با تعدادي قوانين و سنن نسبتاً ثابت نژادي و رواني خاص و محيط جغرافيائي و رگه هاي ثابت تاريخي که در برابر هر گونه، تحولات مقاومت مي ورزند و همه دگرگوني ها را يا به سود خود تغيير مي دهند و يا آنها را حذف مي کنند و در صورتي که عامل رسوب يک فرهنگ، قوانين طبيعي و انساني پايدار نباشد، پافشاري براي ابقاي نمودها و فعاليت هاي «خود» يا به جبر عوامل محيطي مستند خواهد بود و يا به ناتواني رواني افراد جامعه از تطبيق موقعيت خود با دگرگوني هاي مفيد و سازنده.
اين نوع فرهنگ عبارت است از آن رنگ آميزي ها و توجيهاتي که به هيچ ريشه اساسي و رواني و اصولي ثابت تکيه نمي کند و همواره در معرض تحولات قرار مي گيرد. البته در جوامعي که داراي پيشينه هاي تاريخي هستند، اين گونه فرهنگ بندرت پيدا مي شود، زيرا چنانکه مي دانيم فرهنگ گرايي از يک عامل اساسي و فعال رواني سرچشمه مي گيرد.
در اين فرهنگ، نمودها و فعاليت هايي که توجيه و تفسير کننده واقعيات فرهنگي است و مطلوب است، بالذات بوده و اشباع آرمان هاي فرهنگي را به عهده مي گيرند. اين «خودهدفي» مختص فرهنگ علمي، تکنولوژي و اقتصادي اکثر جوامع در دو قرن نوزدهم و بيست بوده است. اين «خودهدفي» طبيعت اصلي فرهنگ را که خلاقيت و گسترش آرمان هاي زندگي در ابعاد من انسان است راکد نموده است. کار ديگري که «خودهدفي» فرهنگ انجام داده و خطرش از مختل ساختن طبيعت اساسي فرهنگ کمتر نيست، اين است که به جاي آن که بشر به وجود آورنده دانش و تکنولوژي، اداره و توجيه کننده آن دو باشد، خود جزئي غير مسئول از جريانات جبري آن دو پديده شده است.
اين نوع فرهنگ، در محاصره آن نمودها و فعاليت هايي که تحت تأثير عوامل سيال زندگي و شرايط زودگذر محيط و اجتماع قرار مي گيرد نمي افتد، زيرا عامل محرک اين فرهنگ، واقعيات مستمر طبيعت و ابعاد اصيل انساني است و هدف آن عبارت است از آرمان هاي نسبي که آدمي را در جاذبه هدف عالي حيات به تکاپو در مي آورد.
آنچه با کمال اطمينان مي توان گفت، اين است كه، فرهنگ انساني که هيچ تمدن انساني اصيل در گذرگاه تاريخ، بدون وجود چنين زمينه فرهنگي به وجود نمي آيد، اين است فرهنگي که مي تواند گريبان خود را از چنگال خودخواهان خودکامه رها کرده، رسالت خود را براي جامعه انجام ندهد. يکي ديگر از مختصات اين فرهنگ عبارت است از مات کردن رنگ آن اخلاق و رسوبي که معلول ناتواني هاي فکري و اشباع خلاي واقع گرائي در زندگي و نتيجه مشتي ديگر از عوامل محلي زودگذر و خالي از ايده ها و آرمان هاي اصيل است.
يکي از ويژگي هاي مهم بنيادي هر فرهنگ تغيير در سطوح و ابعاد آن مي باشد. دگرگوني فرهنگي، فرآيندي است که بدان وسيله اجزاي مختلف يک فرهنگ با گذشت زمان تغيير و تحول مي پذيرند.
جامعه شناسان ضمن ملاحظه تغييرات نامحسوس که در شرايط متعارف فرهنگ هر جامعه اي رخ مي دهد، عوامل تغييرات فرهنگي سريع را مورد توجه قرار مي دهند. از جمله مي توان موارد ذيل را برشمرد :
1. تغييرات سريع جمعيتي يک جامعه در اثر حوادث طبيعي و اجتماعي.
2. تغيير محيط جغرافيايي و مهاجرت دسته جمعي.
3. تغيير در قدرت سياسي و مديريت اجرايي يک جامعه.
در پاسخ به علل دگرگوني فرهنگ، اينگلهارت مي گويد : اگر بپذيريم که هر فرهنگ رهيافت مردم در تطابق با محيط را نشان مي دهد, در دراز مدت اين رهيافت ها به دگرگوني اقتصادي و سياسي پاسخ مي دهند. در صورتي که عناصر و نظام فرهنگي نتوانند به نيازهاي اعضاي جامعه پاسخ بدهند، بعيد است فرهنگ، گسترش يافته و جوامع ديگر از آن ها تقليد کنند.
بارنز (1986) در مقدمه اش بر مجموعه تک نگاري هايي درباره فرهنگ و سياست مي گويد : فرهنگ مجموعه اي از اعتقادات و باورها است که با تلاش هاي يک گروه معيني در فائق شدن بر مشکلات تطابق بيروني و يگانش دروني توسعه مي يابد. فرهنگي که توانسته باشد به قدر کافي از پس مشکلات برآيد با ارزش پنداشته به اعضاي جديد گروه ياد داده مي شود (اينگلهارت، 1373: 2).
از نظر سوروکين پديده هاي فرهنگي در تمدن آينده از جامعه اي به جامعه ديگر به صورت ايدئولوژيک انتقال خواهند يافت. نشر يا پويائي پديده هاي فرهنگي از افراد و گروه ها به افراد و گروه هاي ديگر که از پايگاه اجتماعي يکساني برخوردار هستند به طور افقي و از قشرهاي پايين جامعه به قشرهاي بالاتر به طور عمودي صورت ميگيرد.
پديده هاي فرهنگي از دستگاه اصلي خود از طريق خطوط و ريشه هاي ارتباطي موجود نظير شاهراه ها، راه آهن، راديو، هواپيما، تلفن، تلويزيون و غيره به حرکت در مي آيند و منتشر مي شوند.
سير حرکت پديده هاي فرهنگي از قشرهاي بالاي جامعه به قشرهاي پايين تر، از شهرهاي بزرگ به نقطه اي روستايي، از گروه هاي به اصطلاح «متمدن» به گروه هاي نامتمدن خواهد بود. در صورتي که پديده فرهنگي به صورت مواد فرهنگي خام باشد خلاف جهت مذکور حرکت مي کند .
گونه هاي انتقال فرهنگي از جامعه اي به جامعه ديگر از نظر سوروکين به صورت ذيل مي باشد :
1. اگر فرهنگ مبدأ با فرهنگ مقصد همسان باشد عمدتاً اين انتقال بدون هيچ گونه تغييري صورت مي گيرد به شرط اين که ابزار مکانيکي براي موازنه قابل قبول آنها آماده باشد.
2. اگر تفاوت دو فرهنگ اساسي باشد در اين صورت بخش عمده اي از فرهنگ قابل انتقال به ديگري نخواهد بود.
3. اگر اختلاف فرهنگ هاي مبدأ و مقصد را ثابت نگهداريم ميزان پديده فرهنگي مهاجر به ماهيت آن بستگي دارد. هر قدر اين پديده فرهنگي پيچيده تر، ظريف تر و بغرنج تر باشد و آموزش بيشتري براي استفاده از آن لازم باشد، تغيير در فرهنگ مورد نظر ژرفتر است.
4. در صورت برخورد دو فرهنگ متفاوت، عامل هاي هماهنگ آنها به آساني و با سرعت هر چه بيشتر و با حداقل تغيير به يکديگر منتقل مي شوند. هر قدر اين هماهنگي کمتر باشد در مرحله گذر ميزان انتقال بيشتر است. عنصرهاي ناهماهنگ به هيچ وجه در يکديگر نفوذ نمي کنند مگر بر اثر اعمال زور و تحميل. از ميان عنصرهاي همگون، ساده ترين آنها، آسانتر، سريع تر و موفق تر از عنصرهاي پيچيده انتشار مي يابد.
5. روان شناسان اجتماعي، تغييرات فرهنگي را با توجه به تعامل متقابل بين فرد و اجتماع و ملاحظه توأم عوامل فرهنگي و روان شناختي، مورد بررسي قرار داده اند. از جمله اين عوامل مي توان به موارد زير اشاره کرد:
6. نقش نوجويي و نوآوري در تغييرات فرهنگي با توجه به انگيزه هاي فردي چون : تنوع طلبي، ابداع، کنجکاوي و هم چنين شرکت اکثريت افراد يک اجتماع در امر نوآوري.
7. نقش و منزلت نوآوران و عواملي چون نحوه اشاعه و تبليغ در پذيرش اجتماعي و مقبوليت همگاني عنصر جديد فرهنگي و پذيرفته شدن آن عنصر به عنوان جزئی از فرهنگ جامعه.
8. بررسي کنش نوگرايان در امر طرد انتخابي عناصري از فرهنگ رايج آن جامعه که اصطلاحاً «فرهنگ پذيري» ناميده مي شود.
9. بررسي روند دروني شدن عنصر فرهنگي در يک جامعه و تاثيرات آن در ساخت اجتماعي که براي تشخيص دقيق ساخت فوق لازم است مفاهيم کليدي در اين رابطه تعريف شده و حدود و ثغور آن معين گردد.
فرهنگ يابي، صفت مميزه موجود انساني با ساير جانداران مي باشد و آن عبارت است از فراگيري رفتارها و اعمال و تجربه هاي مورد قبول در دوران کودکي، بلوغ و پيري که در اصطلاح روانشناسي اجتماعي «اجتماعي شدن» ناميده مي شود
در فرهنگ انسان شناسي فرهنگ پذيري عبارت است از رواج پديده هايي که در اثر تماس مستقيم و مداوم بين گروه هايي از افراد با فرهنگ هاي مختلف به وجود مي آيد, پديده هايي که از مدل هاي فرهنگي يک يا دو گروه نشأت گرفته است.
به علت مسافرت ها، مبادله و تجارت، مهاجرت ها، هجوم ها و... تغييراتي در فرهنگ دو جامعه که با يکديگر داراي ارتباط مي باشند، به وجود مي آيد. جامعه اي وجود ندارد که از فرهنگ پذيري يا اشاعه يا انتقال فرهنگي و اقتباس مدنيت، برکنار مانده باشد فرهنگ پذيري مي تواند به دو صورت انجام گيرد :
1. زماني که فرهنگ پذيري به ميل و دلخواه دو طرف انجام مي گيرد و به اصطلاح دوجانبه است. اين خصوصيات فقط وقتي ممکن است که برابري و تعادل در جنبه هاي سياسي و اجتماعي اقتصادي بين دو جامعه برقرار باشد.
2. وقتي که پديده هاي فرهنگي يک جامعه بر ديگري تحميل مي شود، اين تحميل در سايه برتري فني و تکنولوژي نظامي، امکانات اقتصادي و سياست هاي توسعه طلبانه و سلطه سياسي انجام مي گيرد.
در عصر حاضر با توجه به تقسيم بندي کشورها به توسعه نيافته و توسعه يافته، صنعتي و غير صنعتي و اتخاذ سياست هاي توسعه طلبانه، جهت استفاده از منابع و ذخاير کشورهاي توسعه نيافته، کسب بازار جهت فروش محصولات و مصنوعات خود توسط کشورهاي سلطه جو، فرهنگ پذيري به واسطه پيشرفت و گستردگي وسايل ارتباط جمعي راديو، تلويزيون، سينما، مجلات، کتاب، روزنامه ها و ...) از حالت خود به خودي و طبيعي و متعارف بيرون آمده، و به مسابقه اي براي نفوذ، تسخير و بالاخره تحميل برنامه ريزي شده مبدل گشته است.
اتو کلاين برگ در اين باره مي نويسد : «حتي در جريان پياده کردن برنامه هاي بلند نظرانه و آزاد منشانه چون: کمک يا همکاري فني نيز نگرش استعماري و ساير اشکال استثمار متجلي است مثلاً کشوري که کمک هاي فني به ديگري ارائه مي دهد اين انتظار را دارد که کشور دريافت دارنده کمک، معيارها و الگوهاي وي را بر گزيند» (كلاين بر، 1899: 9).
اتخاذ برنامه هايي جهت ترويج زبان اروپايي به منظور احترام و تحسين آنها نه به دليل گستردگي ارتباطات انساني و تبليغ عناصر فرهنگي بلکه به منظور مسخ فرهنگي و از بين بردن هويت فرهنگي صورت مي گيرد.
روند اشاعه و فرهنگ پذيري در بيشتر موارد يک طرفه است و سؤال اصلي اين است که کشورهاي در حال توسعه و از جمله ايران که در برابر طيف وسيعي از ابداعات، صنايع، فنون، انديشه ها و ... با تبليغات و امکانات و برنامه ريزي هاي مختلف قرار گرفته اند، ضمن استفاده و بهره برداري و اقتباس چگونه بايد هويت فرهنگي و سياسي و اعتقادي خود را حفظ کنند؟
فرهنگ پذيري در زمينه هاي عناصر تمدني مانند : تکنيک ها، ابزارها، داروهاي شيميائي، فنون پزشکي، ماشين و ... که به صورت کمي قابل اندازه گيري هستند؛ نه تنها امري لازم بلکه رفتن به استقبال و جستجوي آن، حياتي و ضروري مي باشد.
ما در زمينه عناصر فرهنگي مانند: اعتقادات، آداب و رسوم، نظام خويشاوندي، هنر، زبان، ادبيات و سنت ها که هويت فرهنگي ملتي را تشکيل مي دهند؛ روند پذيرش داراي پيچيدگي هاي خاص خود مي باشد. در اين بين بايد متوجه بود که روند تغيير موجب از دست رفتن هويت فرهنگي نگردد.
امروز ما در جهان کنوني شاهد فرآيندهاي فرهنگي خاصي هستيم. اين فرآيند خارج از چارچوب جامعه هاي مبتني بر کشور عمل مي کنند. فرآيندهاي ارتباط فرهنگي را مي توان فرآيندهاي ميان اجتماعي Trans Societal نام نهاد که به شکل هاي متنوعي تجلي مي يابد. جريان تبادل و گردش اطلاعات و کالا، مردم، دانش تصويرها و معناها و نماد نزد انسان هايي که در مکان هاي مختلف زندگي مي کنند از جمله مهم ترين جنبه هاي فرهنگي جهاني شده است. گردونه جهاني شدن را کاستلز 1995 شهر اطلاعاتي دانسته است. جهاني داراي ارتباطات متقابل که در آن جامعه ها و فضاها از طريق شبکه هاي ارتباطي تازه با يکديگر پيوند برقرار مي کنند (ژلين، 1998: 168).
پيامدهاي ارتباط جهاني در چنين سطحي پديدار شدن سه سطح از فرهنگ خواهد بود.
اول فرهنگ ملي که مبتني بر جامعه ملي که جنبه اجتماعي دارد و درون جامعه معيني جريان مي يابد. دوم، فرهنگي است که در سطح بين کشورها بر اثر داد و ستد و روابط ميان کشوري به راه مي افتد و به گونه فزاينده گسترش مي يابند. در مقياس جهاني حضور دارد و مبناي عمل واحدهاي سياسي مستقل قرار دارد و در سطح سوم فرهنگ هاي وراء کشوري حضور دارند که خارج از چارچوب سطح ملي نيز به تبادل مي پردازند.
مايک فدرستون اين نوع فرهنگ را فرهنگ سوم مي نامد. به نظر او چنين فرهنگي تضعيف کننده حاکميت کشور، ملت ها است. همچنين گمراه کننده خواهد بود اگر بر اثر اين فرهنگ جهاني کشور- ملت ها جذب واحدهاي بزرگ تر و احتمالاً يک دولت جهاني مي شوند يا به توليد فرهنگي مي پردازد که خصلت همگن کننده خواهد داشت و در نتيجه به ادغام واحدهاي سياسي کنوني خواهد انجاميد.
از جمله مسئوليت هاي اساسي مديريت هاي فرهنگي (در سطح جهاني، ملي، منطقه اي و ناحيه اي) پيشبرد توسعه فرهنگي است. بر اساس برنامه دهه جهاني توسعه فرهنگي (1988-1998 م) که در قرن بيست و يکم مورد تاکيد واقع شده است، توسعه فرهنگي است. اهداف توسعه فرهنگي که مورد توافق اکثر دولت هاي عضو يونسکو از جمله جمهوري اسلامي ايران قرار گرفته است، عبارت است از :
* ارتقاي همکاري هاي فرهنگي بين المللي
* تقويت مشارکت فرهنگي
* حفظ ميراث فرهنگي
* تقويت هويت هاي فرهنگي
ابزارهايي که براي تحقق اهداف توسعه فرهنگي در نظر گرفته شده اند و تبعاً مي بايست از سوي مديريت هاي فرهنگي در سطح بين المللي، ملي و منطقه اي و ناحيه اي به کار گرفته شود تا اهداف مذکور تحقق يابد، سياستگذاري فرهنگي، برنامه ريزي فرهنگي، آموزش فرهنگي، پژوهش فرهنگي، اطلاع رساني فرهنگي، اقتصاد فرهنگي و حقوق فرهنگي از جمله ابزارهاي مهم توسعه فرهنگي مي باشند(پهلوان،1378: 403-402).
در ذيل سعي مي شود برخي از مفاهيم مطروحه فوق که بيشتر با اهداف پژوهش حاضر مرتبط است، بطور اجمال مورد بحث قرار گيرد.